دانشگاه و دولت
نظام آموزش عالی ایران سالهاست میان دانشگاه و جامعه شکافی عمیق ایجاد کرده است؛ دانشگاه نظریه تولید میکند اما ساختار تصمیمسازی کشور توان یا اراده بهرهگیری از آن را ندارد. همایشها و کرسیهای اندیشهورزی فراوان برگزار میشود، اما دستاوردها یا در مرحله کاغذ میماند یا در دستگاههای اجرایی با بیاعتنایی دفن میشود. نبود سازوکاری نهادمند برای انتقال پژوهش به سیاستگذاری، عملاً دانشگاه را به نهادی منزوی و کماثر تبدیل کرده است.
بیتوجهی مزمن به علوم انسانی این گسست را تشدید کرده؛ در حالی که در جهان توسعهیافته علوم انسانی، ماشین اصلی فهم جامعه و تولید مدلهای حکمرانی است، در ایران به رشتهای درجهدو فروکاسته شده و استعدادها به سمت پزشکی و مهندسی هدایت میشوند. نتیجه، فقر اندیشه و نبود چارچوبهای تحلیلی برای مواجهه با مسائل پیچیده اجتماعی است.
از سوی دیگر، خود دانشگاه نیز گرفتار بحرانهای درونی است. مدیرانی که قرار بود محصول آموزش عالی باشند، آمادگی حرفهای برای مدیریت واقعی ندارند و بسیاری از آنها با مدرکگرایی صوری به مدارج دانشگاهی رسیدهاند. خرید و فروش پایاننامه و مقالات، ضعف اخلاق علمی و سقوط نظام نظارت، پژوهش اصیل را بیارزش کرده و افراد فاقد شایستگی را به سطوح تصمیمسازی رسانده است.
ساختار ارتقای هیأت علمی نیز با تأکید بیمارگونه بر کمّیت، استادان را به سمت رزومهسازی و تولید انبوه مقالات کماثر سوق میدهد و انرژی دانشگاه را از حل مسائل واقعی منحرف میکند. در حالی که جهان با سرعت به سمت انقلاب دیجیتال میتازد، محتوای آموزشی دانشگاههای ایران همچنان در چارچوبهای منجمد گذشته گیر کرده است.
حاصل این مجموعه، دانشگاهی است که از جامعه فاصله گرفته و دولتی که نسبت به دانشگاه بیاعتنا شده؛ چرخهای که ناکارآمدی را بازتولید میکند. راه برونرفت تنها با بازتعریف رابطه دانشگاه و جامعه، اصلاح جدی سازوکارهای نظارتی، پایان دادن به مدرکگرایی و ایجاد پلهای واقعی میان پژوهش و اجرا ممکن است؛ در غیر این صورت، دانشگاه همچنان بزرگترین ظرفیت بلااستفاده کشور باقی خواهد ماند