نچه امروز «ایرانگرایی» نامیده میشود، نه پروژهای ایدئولوژیک، بلکه واکنشی غریزی به فروپاشیِ همهجانبه است.جامعهای که اقتصادش بیثبات، آیندهاش معلق و امنیتش لرزان است، ناگزیر به دنبال تکیهگاه میگردد.وقتی هیچ وعدهای محقق نمیشود، ذهن به چیزی پناه میبرد که پیشتر فرو نریخته است.ایرانگرایی محصول اضطراب است، نه جاهطلبی سیاسی.ترس روشنفکران چپ از این پدیده، نشانه بحران در دستگاه فکری خودشان است.ایدئولوژیهایی که وعده رهایی میدادند، به ناامنی، فقر و بلاتکلیفی ختم شدند.طبیعی است جامعهای که فریب خورده، به بانیان آن وعدهها بدگمان شود.بحران فقط اقتصادی نیست؛ بحران معناست، بحران افق و بحران اعتماد است.وقتی نظریه فرو میپاشد، زندگی هم فرو میریزد.در چنین خلأیی، ملت به بدیهیترین نقطه بازمیگردد: نام، تاریخ و حافظه خود.ایرانگرایی دستگیرهی کشتیِ در حال غرق شدن است، نه پرچم تهاجم.برچسب «فاشیسم» زدن به این واکنش، تحریف درماندگی مردم است.این دفاع است، نه تعرض؛ این پناه است، نه پروژه سلطه.ایران آخرین سرمایهایست که هنوز مصادره نشده.و مردمی که به آن چنگ زدهاند، نه متوهماند و نه خطرناک؛ فقط میخواهند بمانند