وبلاگ رسمی محمد گودرزوند چگنی

انتقاد بر عملکردهای مسئولان

انتقاد بر عملکردهای مسئولان

آخرین نظرات
نویسندگان

این وضعیت اقتصادی نه حاصل تقدیر است و نه توطئه خارجی، بلکه نتیجه مستقیم سوء‌حکمرانی مزمن، فساد سیستماتیک و فقدان پاسخ‌گویی ساختاری است؛ تورمی که سفره مردم را ویران می‌کند، محصول تصمیم‌های غلط، رانت‌پروری و نهادهایی است که به‌جای دفاع از منافع عمومی، به ابزار توجیه وضع موجود بدل شده‌اند. وقتی خوراک، دارو و درمان به کالای لوکس تبدیل می‌شود، دیگر سخن گفتن از عدالت، کرامت انسانی و آرمان‌های انقلابی چیزی جز ریاکاری نیست. حذف ارز ترجیحی بدون اصلاح ساختارهای فاسد، یعنی انتقال مستقیم بار ناکارآمدی دولت به دوش فقیرترین اقشار جامعه و یارانه نقدی، صرفاً مُسکنی موقت است که نه مانع گرانی می‌شود و نه جبران‌کننده آن، بلکه فقط زمان می‌خرد تا فشار اجتماعی انباشته‌تر شود. دولتی که تورم افسارگسیخته خوراک را «مدیریت» می‌نامد، یا از واقعیت زندگی مردم بی‌خبر است یا عامدانه آن را انکار می‌کند. فقر گسترده، بستر طبیعی جرم، خشونت و فروپاشی اجتماعی است و مسئولیت آن مستقیماً متوجه حاکمیتی است که استقلال نهادهای ناظر را از میان برده و اقتصاد را به حیاط خلوت گروه‌های متصل به قدرت تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، مردم دیگر شهروند نیستند، بلکه هزینه‌ای زائد تلقی می‌شوند. انقلابی که به نام محرومان شکل گرفت، امروز شاهد شکل‌گیری طبقه‌ای جدید است که همه امتیازات قدرت، ثروت و رفاه را در انحصار خود گرفته و حاضر نیست جامعه را در آن شریک کند. ادعای جامعه بی‌طبقه، در برابر واقعیت اشرافیت سیاسی، به شعاری توخالی و بی‌اعتبار بدل شده است؛ چگونه می‌توان از برابری سخن گفت، وقتی برخی افراد دهه‌ها بر یک صندلی می‌نشینند و راه را بر دیگران می‌بندند؟ این تمرکز قدرت، دشمن عدالت و قاتل شایسته‌سالاری است. مردم از دشمن خارجی نمی‌نالند، از تبعیض، فساد و دروغ داخلی به ستوه آمده‌اند. نادیده گرفتن عامل اصلی نارضایتی و تقلیل آن به «تحریک دشمن»، فقط پاک‌کردن صورت مسئله است. حکومتی که فقر تولید می‌کند و سپس مردم را بابت پیامدهای آن سرزنش یا مجازات می‌کند، مشروعیت اخلاقی خود را از دست می‌دهد. سخن امیرالمؤمنین(ع) درباره هم‌سطح بودن زندگی حاکمان با فقیرترین اقشار، نه یک شعار تزئینی، بلکه هشداری برای جلوگیری از شکل‌گیری همین طبقه جدید بود؛ هشداری که امروز نادیده گرفته شده و اگر این شکاف عمیق ترمیم نشود، بحران اقتصادی به بحران اعتماد و سپس به بحران اجتماعی غیرقابل مهار تبدیل خواهد شد.

 

در شرایط کنونی کشور، فقدان نهادهای مدنی واقعی نه صرفاً یک خلأ تشکیلاتی، بلکه نشانه‌ای روشن از انسداد تاریخی در مسیر توسعه است و این غیبت، بیش از هر زمان دیگری خود را در ناکارآمدی سیاست‌گذاری و گسست میان جامعه و قدرت نشان می‌دهد. سال‌هاست که نهاد مدنی به‌جای آنکه از متن جامعه برخیزد، یا به حاشیه رانده شده یا به ساختاری کم‌اثر و بی‌اختیار تقلیل یافته است، در حالی‌که در تجربه جهانی، نهادهای مدنی بازوی نظارتی جامعه بر قدرت محسوب می‌شوند. مسئله اصلی نه نبود تعریف حقوقی یا ثبت رسمی، بلکه فقدان امکان کنش مستقل، امنیت فعالیت و اثرگذاری واقعی است. قدرت سیاسی هنوز نهاد مدنی را شریک توسعه نمی‌داند و همین نگاه، جامعه‌ای با مطالبات پراکنده، خام و بی‌واسطه پدید آورده است. وقتی پالایش خواسته‌های مردم صورت نگیرد، سیاست‌گذاری ناگزیر به واکنش‌های مقطعی و پرهزینه فروکاسته می‌شود. نهاد مدنی قرار است میان مردم و حاکمیت پل بزند، اما در عمل به حاشیه رانده شده و تصمیم‌گیری‌ها بدون مشارکت نهادهای تخصصی انجام می‌شود. نتیجه این وضعیت، افزایش هزینه‌های اجتماعی، بی‌اعتمادی عمومی و تضعیف سرمایه اجتماعی است. احزاب نیز به‌جای ریشه‌دار شدن در جامعه، اغلب به کنشگرانی فصلی و انتخاباتی بدل شده‌اند. نهاد مدنی بدون حق نظارت، مطالبه‌گری و پاسخ‌خواهی، صرفاً نامی بی‌مسمّاست و غیبت آن، فساد و ناکارآمدی را بازتولید می‌کند. توسعه بدون مشارکت سازمان‌یافته مردم ممکن نیست و گام نخست، پذیرش نهادهای مدنی به‌عنوان ضرورتی غیرقابل چشم‌پوشی برای توسعه کشور است، نه امتیازی سیاسی و مشروط.

 

اعتراضات اخیر در ایران نشان‌دهنده نارضایتی عمیق جوانان و بخش‌های مختلف جامعه است که از فقر، فساد، تبعیض و بیکاری رنج می‌برند و احساس می‌کنند حقوقشان رعایت نمی‌شود. حق اعتراض، امری طبیعی و قانونی است و حکومت موظف است این حق را به رسمیت بشناسد و پاسخگویی خود را از طریق راه‌های مدنی و قانونی انجام دهد. متأسفانه هنوز بخش‌هایی از حاکمیت، به جای گفتگو با مردم، از ابزارهای قهری استفاده می‌کنند که نه تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه فاصله میان دولت و جامعه را بیشتر می‌کند. نسل جدید، در دنیای دیجیتال و فضای آنلاین بزرگ شده و سبک زندگی و تفکر متفاوتی دارد، اما نسل قدیم هنوز خود را با تحولات جامعه و نیازهای جوانان وفق نداده است. این فاصله نسلی باعث شده که بسیاری از قوانین و برنامه‌ها کارآمدی لازم برای نسل جدید را نداشته باشند و حتی ادبیات و زبان مشترک میان دو نسل گم شده باشد. رهبران سنتی باید به جای اصرار بر روش‌های قدیمی، منش، اندیشه و رفتار خود را تغییر دهند تا بتوانند با نسل جوان گفت‌وگو کنند؛ در غیر این صورت، دو نسل مانند دو خط موازی هرگز به هم نمی‌رسند. اعتراضات تنها از یک گروه یا صنف نیست، بلکه خواست تمامی طبقات جامعه را شامل می‌شود و نادیده گرفتن آن‌ها، بی‌عدالتی و نارضایتی بیشتری ایجاد می‌کند. در کنار مسائل داخلی، تهدیدات خارجی نیز وجود دارد؛ اظهارات مقامات بیگانه، مانند تهدید نظامی ترامپ، تنها فضای جامعه را ملتهب‌تر می‌کند و نشان می‌دهد که درک واقعی از ایران و تاریخ مقاومت آن وجود ندارد. ایران سرزمینی است با تاریخچه‌ای مستقل که هیچ بیگانه‌ای نتوانسته بر آن سلطه پیدا کند و هرگونه دخالت خارجی باید با پاسخ قاطع مواجه شود. به عبارت دیگر، حل مشکلات کشور در درجه اول نیازمند توجه به خواست مردم و اصلاح رفتار نسل قدیم است و نه دخالت‌های خارجی. پذیرش قانون اساسی به عنوان چارچوب رابطه دولت و ملت، احترام به اعتراضات مدنی، و گفت‌وگو با نسل جوان، تنها مسیر واقعی برای پیشرفت جامعه است. حکومت باید یاد بگیرد که قدرت واقعی از اراده ملت نشأت می‌گیرد و هیچ ابزاری نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. همچنین، جوانان باید احساس کنند که صدایشان شنیده می‌شود و نقش مؤثری در اداره کشور دارند. در این مسیر، رهبران قدیمی باید توانایی خود در فهم دنیای دیجیتال و تغییرات اجتماعی را تقویت کنند. جامعه‌ای که نسل‌های مختلف آن با هم تفاهم نداشته باشند، نخواهد توانست مشکلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را حل کند. اعتراضات مدنی نه تهدید بلکه فرصتی برای اصلاح و رشد کشور است. اگر این فرصت‌ها نادیده گرفته شود، نارضایتی عمیق‌تر و فاصله میان دولت و مردم افزایش می‌یابد. در نهایت، آینده کشور بستگی به درک و تعامل صحیح میان نسل‌ها، توجه به خواست مردم و حفظ استقلال ملی دارد. هرگونه کوتاهی در این زمینه می‌تواند موجب بحران‌های جدی شود، و بنابراین اصلاحات ساختاری و فرهنگی ضروری است

 

به‌رسمیت شناختن اعتراضات معیشتی مردم از سوی رئیس‌جمهوری، هرچند در ظاهر اقدامی مثبت تلقی می‌شود، اما در واقع نباید به‌عنوان امتیاز یا فضل‌فروشی سیاسی بازنمایی شود، چرا که این حق صریحاً در قانون اساسی به مردم اعطا شده و رئیس‌جمهور صرفاً مجری و پاسدار آن است. تأکید بر شناسایی حق اعتراض، زمانی محل سؤال می‌شود که سال‌ها همین حق با تفسیرهای محدودکننده، امنیتی و سلیقه‌ای نقض شده است. دولت چهاردهم اگرچه در حوزه اقتصادی با ناکارآمدی‌های جدی و تصمیمات فشارزا بر معیشت مردم مواجه است، اما در مواجهه با اعتراضات اخیر رویکردی عقلانی‌تر از برخی دوره‌ها اتخاذ کرده است؛ رویکردی که بیش از آنکه نشانه تحول ساختاری باشد، حاصل اضطرار و انباشت نارضایتی اجتماعی است. گفت‌وگو با معترضان، دیدار با اصناف و تغییر برخی مدیران، زمانی معنا پیدا می‌کند که به اصلاح سیاست‌ها منجر شود، نه صرفاً به مدیریت مقطعی بحران. جامعه امروز با حجم بالایی از انرژی اعتراضی روبه‌روست که نتیجه سال‌ها بی‌توجهی به مطالبات قانونی مردم است. مهار این وضعیت با توصیه به صبر و وعده‌های کلی ممکن نیست و نیازمند تمکین واقعی به حقوق ملت ذیل قانون اساسی است. حق اجتماع و اعتراض نه نیازمند مجوزهای فراتر از قانون است و نه قابل تعلیق به بهانه مصلحت‌های مبهم. اصرار بر تفسیرهای محدودکننده اصل بیست‌وهفتم، خود عامل بی‌اعتمادی و گسترش شکاف دولت و ملت است. اگر حاکمیت به‌دنبال ثبات پایدار است، باید از امنیتی‌سازی اعتراضات دست بردارد و شفافیت، گفت‌وگو و حتی رجوع به رأی مستقیم مردم را به‌عنوان راه‌حل، نه تهدید، بپذیرد.

 

جریان‌سازی رسانه‌ای یکی از مهم‌ترین و در عین حال حساس‌ترین کارکردهای رسانه‌هاست؛ فرآیندی که می‌تواند آگاهی‌بخش و سازنده باشد یا به انحراف افکار عمومی بینجامد. رسانه‌ها با ابزارهایی چون بزرگنمایی، انتخاب و برجسته‌سازی اخبار، چارچوب‌بندی پیام‌ها و زمان‌بندی انتشار، قادرند نگرش‌ها و رفتارهای اجتماعی را شکل دهند یا تغییر دهند. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که این توان رسانه‌ای الزاماً ماهیتی منفی ندارد و می‌تواند در خدمت منافع عمومی به کار گرفته شود. در سال‌های جنگ تحمیلی هشت‌ساله، کشور با محدودیت‌های شدید لجستیکی و اقتصادی روبه‌رو بود و رسانه‌ها ناگزیر نقشی فراتر از اطلاع‌رسانی صرف ایفا می‌کردند. در مقطعی که ذخایر گوشت قرمز محدود بود، با یک برنامه‌ریزی دقیق خبری و مشارکت رسانه‌های مختلف، جریان اطلاع‌رسانی هدفمندی شکل گرفت تا الگوی مصرف جامعه به سمت مرغ و ماهی هدایت شود. این اقدام نه با دروغ و فریب، بلکه با تکیه بر واقعیت‌های علمی و نظر متخصصان تغذیه انجام شد. مخاطب در این فرآیند موجودی منفعل فرض نشد، بلکه آگاه، فهیم و توانمند در انتخاب دانسته شد. نتیجه این جریان‌سازی مسئولانه، کاهش فشار بر بازار و ارتقای نسبی سلامت تغذیه‌ای جامعه بود. این تجربه نشان می‌دهد که مرز میان جریان‌سازی اخلاقی و غیراخلاقی، صداقت، هدف‌مندی و احترام به شعور مخاطب است. برای همکاران جوان رسانه‌ای، بازخوانی چنین تجربه‌هایی می‌تواند یادآور این حقیقت باشد که قدرت رسانه، اگر با تعهد حرفه‌ای همراه شود، می‌تواند به جای آسیب، به حل مسئله و خدمت به جامعه بینجامد.

 

این‌که رئیس‌جمهور پس از سال‌ها بی‌توجهی ناگهان از «گفت‌وگو با رهبران معترضان» سخن می‌گوید، بیش از آن‌که نشانه بلوغ سیاسی باشد، اعتراف دیرهنگام به شکست یک شیوه حکمرانی است که همواره بر انکار، حذف و سرکوب استوار بوده است. حکومتی که خود عامدانه اجازه شکل‌گیری نهادهای مدنی، احزاب، سندیکاها و رسانه‌های مستقل را نداده، اکنون با وقاحت از «رهبران اعتراض» سخن می‌گوید؛ گویی این خلأ محصول تصادف تاریخی است نه نتیجه سیاستی آگاهانه. مردم ایران زیر بار تورم افسارگسیخته، ناامنی اقتصادی، فقر فزاینده و سایه دائمی جنگ خرد شده‌اند و دیگر با وعده‌های نمایشی و گفت‌وگوهای بی‌حاصل فریب نمی‌خورند. مشکل کشور نبودِ گفت‌وگو نیست، فقدان اراده برای پذیرش حق مردم در تعیین سرنوشت خویش است. تا زمانی که حاکمیت خود را صاحب کشور بداند و مردم را رعیت، هر مذاکره‌ای نمایشی توخالی خواهد بود. اعتراض مسالمت‌آمیز حق بدیهی ملت است، نه امتیازی که حاکمیت بنا به مصلحت اعطا کند. تجربه تاریخی نشان داده بی‌اعتنایی به خواست عمومی، بازتولید خشونت و استبداد را ناگزیر می‌کند و این چرخه سرانجام دامن همان کسانی را می‌گیرد که امروز از آن سود می‌برند. جامعه ایران زنده است، متکثر است و مسیر خود را یافته؛ انکار این واقعیت، نه آن را متوقف می‌کند و نه بحران را مهار، بلکه شکاف میان ملت و قدرت را عمیق‌تر و پرهزینه‌تر خواهد کرد.

 

ترامپ غلط کرد چون با تحقیر ملت‌ها دنبال قدرت‌نمایی بود

غلط کرد وقتی حقیقت را فدای منافع شخصی و سیاسی‌اش کرد

غلط کرد آنجا که به جای احترام، زبان تهدید و دروغ را انتخاب کرد

غلط کرد وقتی تصور کرد فشار و تحریم می‌تواند اراده مردم را بشکند

غلط کرد که تاریخ و مقاومت ملت‌ها را دست‌کم گرفت

غلط کرد وقتی قانون و اخلاق را قربانی نمایش رسانه‌ای کرد

غلط کرد که صدای ملت‌ها را نشنید و فقط صدای خودش را خواست

غلط کرد چون فکر کرد زور می‌تواند جای منطق را بگیرد

غلط کرد که شکاف و نفرت را به جای گفت‌وگو ترویج داد

و غلط کرد چون زمان نشان داد حق با ملت‌هاست نه با او

 

مسائل اجتماعی و اقتصادی در ایران به بحران‌های عمیق‌تری رسیده‌اند. اعتراضات دیگر فقط یک واکنش به نارضایتی نیستند؛ آن‌ها صدای نسل جوانی هستند که با فقر، فساد و تبعیض دست و پنجه نرم می‌کند. حاکمیت به‌جای سرکوب، باید به این صداها گوش دهد و از هرگونه قهریه پرهیز کند. اما متأسفانه، در این فضا، حاکمیت به جای درک خواسته‌های واقعی مردم، به سرکوب و محدودیت‌های بیشتر روی می‌آورد.

فاصله میان نسل‌ها به شدت افزایش یافته است. نسل قدیم نه‌تنها توانایی برقراری ارتباط با نسل جدید را ندارد، بلکه به نظر می‌رسد که هنوز در دنیای گذشته زندگی می‌کند. این عدم درک می‌تواند به ناامیدی و فاصله بیشتر منجر شود، چرا که نسل جدید به دنبال تغییرات اساسی و سازگار با دنیای دیجیتال است.

از سوی دیگر، تهدیدات ترامپ و دخالت‌های نظامی او نه‌تنها بی‌فایده بلکه خطرناک هستند. تاریخ نشان داده که مداخله‌های خارجی معمولاً به شکست منجر می‌شوند و ایران به عنوان یک کشور با تاریخ و فرهنگ غنی، نیازی به مداخله دیگران ندارد. این قبیل تهدیدات تنها به تنش‌ها دامن می‌زنند و حس ملی‌گرایی را تقویت می‌کنند.

در نهایت، ایران نیاز به انقلابی در درون خود دارد. این انقلاب باید به‌جای سرکوب، به احترام و رعایت حقوق مردم منجر شود. اگر حاکمیت نتواند این تغییرات را درک کند، قطعا با بحران‌های بیشتری مواجه خواهد شد. زمان آن رسیده که صدای مردم شنیده شود و نسل جوان در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت داشته باشد.

دولت در حالی با شعار معیشت و عدالت اجتماعی بر سر کار آمد که امروز بخش قابل توجهی از جامعه، ثمره‌ای ملموس از این وعده‌ها در زندگی روزمره خود نمی‌بیند. نوسان مداوم قیمت‌ها، کاهش قدرت خرید و بی‌ثباتی در سیاست‌های اقتصادی، اعتماد عمومی را به‌شدت فرسوده است. تصمیم‌گیری‌های دیرهنگام و بعضاً متناقض، این تصور را تقویت کرده که دولت بیشتر در حال واکنش به بحران‌هاست تا پیشگیری از آن‌ها. نبود یک تیم اقتصادی منسجم و پاسخ‌گو، هزینه خطاها را مستقیماً بر دوش مردم گذاشته است. شفافیت در توضیح سیاست‌ها جای خود را به کلی‌گویی و توجیه‌گری داده و همین امر شکاف دولت–ملت را عمیق‌تر کرده است. دولت در مواجهه با اعتراضات، هرچند گام‌هایی مثبت برداشته، اما هنوز اعتراض را بیشتر به‌عنوان مسئله‌ای مقطعی می‌بیند تا نشانه یک نارضایتی ساختاری. اتکای بیش از حد به تغییر مدیران به‌جای اصلاح سیاست‌ها، درمانی سطحی برای بیماری عمیق اقتصاد است. وعده اصلاحات بودجه‌ای بدون زمان‌بندی و ضمانت اجرا، در حافظه جامعه به فهرست وعده‌های تکراری افزوده می‌شود. ضعف در گفت‌وگوی صادقانه با مردم، میدان را برای بی‌اعتمادی و شایعه‌سازی باز گذاشته است. دولت اگر نتواند میان قانون، کارآمدی و پاسخ‌گویی توازن برقرار کند، سرمایه اجتماعی خود را بیش از پیش از دست خواهد داد. انتقاد اصلی آن است که دولت هنوز به سطح بحران معیشتی مردم نرسیده و زبان سیاستش با واقعیت زندگی جامعه هم‌خوان نیست.

 

فرزین دستیار ویژه اقتصادی رئیس‌جمهور شد و این انتصاب بار دیگر پرده از یک بیماری مزمن در ساختار مدیریتی کشور برداشت؛ بیماری «دایم‌المسئولیتی». در این ساختار، نه شکست معنا دارد و نه خطا هزینه‌ساز است، بلکه هر ناکارآمدی صرفاً به تغییر تابلو ختم می‌شود. مدیری که در جایگاه قبلی پاسخ روشنی به تورم، سقوط پول ملی و بی‌ثباتی اقتصادی نداشته، ناگهان با عنوانی جدید بازمی‌گردد؛ بی‌آنکه یک سطر گزارش شفاف به مردم بدهد. گویی مسئولیت در این کشور نه امانت، که حق موروثی عده‌ای خاص است. این چرخه معیوب، نتیجه غیبت اراده برای پاسخ‌گویی و فقدان سازوکار واقعی ارزیابی عملکرد است. وقتی خطا مجازات نمی‌شود، طبیعی است که تکرار شود. وقتی مدیر بابت تصمیماتش بازخواست نمی‌شود، چرا باید اصلاح کند؟ دایم‌المسئولیت‌ها محصول نظامی هستند که در آن وفاداری سیاسی بر تخصص، و بقا در قدرت بر منافع عمومی ترجیح داده می‌شود. تغییر عنوان‌ها قرار نیست حافظه اقتصادی مردم را پاک کند. جامعه آثار تصمیمات غلط را در سفره خالی، اجاره‌های نجومی و ناامنی اقتصادی لمس کرده است. انتصاب‌های چرخشی نه نشانه تجربه‌اندوزی، بلکه علامت بسته بودن دایره مدیریت‌اند. تا زمانی که «هزینه ناکارآمدی» صفر باشد، این گندها تداوم خواهند داشت و قانون نانوشته سیاست همین خواهد ماند: مدیر می‌ماند، فقط صندلی عوض می‌شود.

فرزین دوباره برگشت؛ نه با پاسخ، نه با عذرخواهی، بلکه با یک عنوان تازه. این یعنی در این ساختار، شکست نه‌تنها جرم نیست، بلکه مقدمه تداوم قدرت است. مدیری که نتیجه کارش تورم، بی‌ارزش شدن پول ملی و فرسایش معیشت مردم بوده، به‌جای کنار رفتن، «دستیار ویژه» می‌شود؛ چون این‌جا مسئولیت مصرف می‌شود، نه پاسخ‌گو. دایم‌المسئولیت‌ها محصول سیستمی هستند که در آن ناکارآمدی نه حذف، بلکه بازتوزیع می‌شود. هیچ‌کس استعفا نمی‌دهد چون هیچ‌کس مواخذه نمی‌شود. گزارش عملکرد وجود ندارد چون اراده‌ای برای حساب‌کشی نیست. مردم هزینه تصمیمات غلط را می‌دهند اما مدیران هزینه‌ای نمی‌پردازند. این چرخه فاسد، حافظه تاریخی جامعه را دست‌کم می‌گیرد و تصور می‌کند با تغییر تابلو، واقعیت اقتصادی هم عوض می‌شود. وقتی خطا پاداش می‌گیرد، اصلاح معنا ندارد. وقتی شکست ارتقا می‌آورد، امید به بهبود توهم است. این‌جا قانون نانوشته روشن است: هرچه خراب‌تر، ماندگارتر.