مسئله فقط افراد نیستند، مسئله چرخهای است که کوتهفکری، خشم و تعصب را بازتولید میکند. قدرتِ بیمهار، بهجای خدمت، به ابزاری برای جبران ناامنیهای روانی و عقدههای پنهان تبدیل میشود. بسیاری از حاکمان تندرو نه از سر شایستگی، بلکه برای فرار از ترسِ بیاهمیتی و فقدان معنا به قدرت چنگ میزنند. ایدئولوژیهای بسته به آنها توهم حقانیت مطلق میدهد و جهان را به خودی و غیرخودی تقلیل میدهد؛ جایی که نقد، خیانت و پرسش، دشمنی تلقی میشود.
در چنین فضایی، فساد یک انحراف نیست، قاعده است؛ و سرکوب نه استثنا، بلکه ابزار بقا. رسانههای مهارشده، قضاوتهای وابسته و نهادهای تضعیفشده، حاکم را در حبابی از دروغ و تملق زندانی میکنند. قدرتِ طولانی، غرور میآفریند، غرور پارانویا میسازد و پارانویا خشونت را توجیه میکند. بحرانهای اقتصادی و سیاسی نیز بهانهای میشوند برای ظهور «منجیان اقتدارگرا» که وعده نجات میدهند و آزادی را قربانی میکنند.
راه رهایی از این چرخه، نه تعویض چهرهها، بلکه شکستن منطق تکرار است: آگاهی عمومی، تفکر نقادانه و آموزش مدارا. جامعهای که سؤال میپرسد، فرمانبردار مطلق نمیشود. بدون رسانه آزاد، عدالت مستقل و پاسخگویی واقعی، هیچ قدرتی اصلاح نمیشود. فشار مدنی و مقاومت مسالمتآمیز، تنها راه مهار خشونتی است که از بالا تغذیه میشود. تاریخ بارها نشان داده است که خشونت، فقط خشونت میزاید.
قدرت، اگر مهار نشود، انسان را کوچک میکند؛ و اگر مهار شود، میتواند خدمتگزار شود. مسئله این نیست که چه کسی حاکم است، مسئله این است که آیا جامعه اجازه میدهد حاکم، فراتر از نقد و قانون بایستد یا نه