وبلاگ رسمی محمد گودرزوند چگنی

انتقاد بر عملکردهای مسئولان

انتقاد بر عملکردهای مسئولان

آخرین نظرات
نویسندگان

۹۳ مطلب توسط «محمد گودرزوندچگنی» ثبت شده است

مدیریت متمرکزِ کور، سال‌هاست به نام نظم اداری اما به کام فرسایش سازمانی عمل می‌کند و ستادهایی که پشت میز و نمودار تصمیم می‌گیرند گمان می‌کنند عدد و آمار می‌تواند جای فهم انسان و واقعیت میدانی را بگیرد، در این نگاه نیروی انسانی نه انسان که واحدی قابل جابه‌جایی است؛ مهره‌ای روی صفحه بوروکراسی که بدون پرسش از چرا و چگونه و پیامدها منتقل می‌شود، تصمیم‌ها شاید سریع صادر شوند اما در اجرا به بی‌میلی، فرسودگی و مقاومت خاموش می‌رسند، مدیر محلی حذف می‌شود چون به‌زعم مرکز «احساسی» است و ستاد مقدس می‌شود چون «داده‌محور» است، در حالی که داده بدون زمینه محلی چیزی جز عددی بی‌جان نیست، نتیجه این رویکرد تخلیه مناطق محروم از نیروهای کارآمد و انباشت نارضایتی مزمن است، سازمان تصور می‌کند عدالت اجرا کرده اما در واقع بی‌عدالتی را استاندارد و رسمی کرده است، کارکنان خیلی زود می‌فهمند صدایشان اهمیتی ندارد و همین فهم، انگیزه و وفاداری را می‌کشد، مدیران شهرستانی به تماشاگرانی تبدیل می‌شوند که مسئول‌اند اما اختیار ندارند و پاسخگو هستند اما قدرت تصمیم‌سازی نه، این همان نقطه‌ای است که سازمان از درون تهی می‌شود بی‌آنکه ظاهراً فروبپاشد، تمرکزگرایی افراطی نشانه اقتدار نیست بلکه علامت بی‌اعتمادی عمیق به بدنه است، سازمانی که از شنیدن می‌ترسد محکوم به تکرار خطاست، مشارکت لطف مدیریتی نیست بلکه شرط بقاست و شفافیت شعار نیست بلکه پیش‌نیاز اجرا، اگر ستاد عقل کل بود این همه تصمیم شکست‌خورده روی دست سازمان نمی‌ماند، مدیریت آمرانه شاید اطاعت اداری بسازد اما هرگز تعهد انسانی تولید نمی‌کند و سازمانی که تعهد ندارد دیر یا زود به پوسته‌ای بوروکراتیک و بی‌جان تبدیل خواهد شد.

 

بازگشت عبدالناصر همتی به ریاست بانک مرکزی، بیش از آنکه نشانه آغاز یک دوره جدید در سیاست‌گذاری پولی باشد، یادآور بازتولید همان الگوهای شکست‌خورده گذشته است. فضاسازی برخی رسانه‌ها درباره «استقبال بازار» بیشتر واکنشی کوتاه‌مدت و روانی است تا نتیجه تغییر واقعی متغیرهای بنیادین اقتصاد. کارنامه همتی در بانک مرکزی دولت روحانی نشان می‌دهد که در دوره مدیریت او، تورم از کانال کنترل خارج شد، نقدینگی با شتاب فزاینده رشد کرد و نرخ ارز چند برابر شد؛ شاخص‌هایی که با هیچ معیار حرفه‌ای قابل دفاع نیستند. نسبت دادن این وضعیت صرفاً به تحریم، نوعی فرار از مسئولیت سیاست‌گذار پولی است، زیرا بانک مرکزی دقیقاً در شرایط محدودیت باید نقش فعال و ضدتورمی ایفا کند، نه آنکه به تریبون تکرار «نمی‌شود» تبدیل شود. همتی در عمل، اقتصاد را به نتیجه مذاکره گره زد و پس از شکست برجام، فاقد برنامه جایگزین مؤثر بود. تداوم همین رویکرد در دولت پزشکیان نیز خود را در دفاع از گران‌سازی دولتی، حذف شتاب‌زده ارز نیمایی و رهاسازی قیمت‌ها نشان داد؛ تصمیماتی که برخلاف ادعا، نه به تک‌نرخی شدن ارز انجامید و نه رانت را حذف کرد، بلکه جهش ارزی و فشار مستقیم بر معیشت مردم را رقم زد. تجربه دولت سیزدهم ثابت کرد که حتی در شرایط تشدید تحریم‌ها نیز می‌توان با مدیریت فعال، رشد اقتصادی مثبت، افزایش صادرات و مهار نسبی تورم را محقق کرد؛ امری که ادبیات «بی‌عملی تا رفع تحریم» را بی‌اعتبار ساخت. تناقض آشکار آنجاست که همتی رشد ۵ درصدی را ناکافی می‌داند، اما درباره رشد نزدیک به صفر و حتی منفی دوره مسئولیت خود سکوت می‌کند. بنابراین شرط موفقیت او در بانک مرکزی، نه تغییر چهره مدیریتی، بلکه عبور واقعی از تفکر وابسته به مذاکره، پرهیز از شوک‌درمانی قیمتی، تثبیت فعال بازار ارز، مطالبه بازگشت ارزهای صادراتی، مهار شبکه بانکی تورم‌ساز و ایستادن صریح در برابر دلالی و التهاب‌سازی رسانه‌ای است. در غیر این صورت، بازگشت همتی نه نقطه عطف، بلکه تکرار چرخه‌ای فرسایشی خواهد بود که هزینه آن مستقیماً بر دوش مردم و تولیدکننده داخلی می‌افتد.

 

جریان‌سازی رسانه‌ای اگر از مدار اخلاق، حقیقت و منافع عمومی خارج شود، به یکی از خطرناک‌ترین ابزارهای دستکاری افکار عمومی تبدیل می‌شود؛ ابزاری که نه برای آگاهی‌بخشی، بلکه برای جهت‌دهی پنهان به ذهن و رفتار جامعه به‌کار می‌رود. رسانه‌ها با بزرگ‌نمایی گزینشی، سکوت عامدانه درباره واقعیت‌های مهم و برجسته‌سازی موضوعات کم‌اهمیت، اولویت‌های ذهنی مردم را بازتعریف می‌کنند. انتخاب خبر دیگر انتخاب واقعیت نیست، بلکه انتخاب «آن بخشی از واقعیت» است که قرار است دیده شود. چارچوب‌بندی اخبار، قضاوت را پیش از اندیشیدن به مخاطب تحمیل می‌کند و مجال تحلیل مستقل را می‌گیرد. در این فرآیند، تکرار جای استدلال می‌نشیند و احساسات جانشین عقل می‌شود. تغییر نگرش عمومی نه با اقناع شفاف، بلکه با فرسایش تدریجی باورها رخ می‌دهد. هجمه‌های فرهنگی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شوند؛ جایی که سبک زندگی، ذائقه و ارزش‌ها آرام و بی‌صدا بازمهندسی می‌شوند. خطرناک‌تر آن‌جاست که این عملیات اغلب با ظاهری «کارشناسانه» و «علمی» ارائه می‌شود. مخاطب نه دروغ می‌شنود و نه حقیقت کامل؛ بلکه واقعیتی ناقص و جهت‌دار دریافت می‌کند. رسانه‌ای که باید ناظر قدرت باشد، خود به ابزار قدرت بدل می‌شود. در چنین وضعیتی، افکار عمومی نه آگاهانه، بلکه هدایت‌شده شکل می‌گیرد. نتیجه، جامعه‌ای است که واکنش دارد اما اراده ندارد. تنها سپر در برابر این وضعیت، سواد رسانه‌ای و نگاه انتقادی مستمر است؛ وگرنه جریان‌سازی از اطلاع‌رسانی عبور کرده و به مهندسی ذهن جمعی ختم می‌شود.

 

سیاست‌های مدیریتی دولت در عمل چیزی جز انباشت ناکارآمدی، فرار از مسئولیت و انتقال هزینه تصمیم‌های غلط به مردم نبوده است؛ دولتی که به‌جای درمان ریشه‌ای بحران‌ها، با مُسکن‌های تبلیغاتی و وعده‌های توخالی زمان می‌خرد و جامعه را فرسوده‌تر می‌کند. تورم افسارگسیخته، سقوط مداوم قدرت خرید، ناامنی شغلی و بی‌ثباتی اقتصادی نتیجه مستقیم مدیریتی است که نه برنامه روشن دارد و نه شجاعت پذیرش خطا. دولت به‌جای اصلاح ساختارهای فاسد، به بزک آمار و وارونه‌نمایی واقعیت پناه برده و ناتوانی خود را پشت واژه‌هایی چون «تحمل»، «صبر» و «شرایط خاص» پنهان می‌کند. تصمیم‌گیری‌های مقطعی، بی‌اعتنایی به نظر کارشناسان مستقل و حذف عقلانیت از چرخه حکمرانی، کشور را به لبه بحران‌های اجتماعی و اقتصادی سوق داده است. مدیریتی که اعتراض را تهدید می‌بیند نه هشدار، نشان می‌دهد هنوز معنای حکمرانی پاسخگو را درک نکرده است. دولت به‌جای گفت‌وگوی واقعی با جامعه، با ساختن دشمن فرضی و فرافکنی، از پاسخ به مطالبات مشروع مردم می‌گریزد. این شیوه اداره کشور نه‌تنها امید اجتماعی را فرسوده، بلکه سرمایه انسانی را به مهاجرت و انزوا سوق داده است. ادامه این مسیر، به معنای عادی‌سازی فقر، نابرابری و بی‌عدالتی و تخریب پیوند میان دولت و ملت است. دولتی که نتواند معیشت، کرامت و امنیت روانی شهروندان را تأمین کند، مشروعیت مدیریتی خود را از دست می‌دهد و هر روز تأخیر در اصلاحات واقعی، هزینه‌ای سنگین‌تر بر دوش جامعه تحمیل خواهد کرد.

 

ادعای آقای عراقچی مبنی بر «نعمت بودن تحریم‌ها» نه یک تحلیل واقع‌بینانه، بلکه تحریف آشکار رنج مردم و توجیه شکست‌های انباشته سیاست خارجی است؛ تحریم‌ها برای مردم ایران به معنای گرانی افسارگسیخته، سقوط ارزش پول ملی، بیکاری، ناامنی معیشتی و دسترسی دشوار به دارو و نیازهای اولیه بوده و نامیدن این وضعیت به عنوان نعمت، نوعی بی‌اعتنایی به کرامت انسانی و شعور عمومی است. اگر تحریم‌ها نعمت بودند، چرا ثمره آن تنها در جیب رانت‌خواران، دلالان تحریم و شبکه‌های فساد نشست و سفره مردم هر روز کوچک‌تر شد؟ چرا شکاف طبقاتی عمیق‌تر و طبقه متوسط فرسوده‌تر شد؟ این ادعا بیش از آنکه دفاع از مردم باشد، تلاشی برای بزک‌کردن انزوا، دشمن‌تراشی و دیپلماسی پرهزینه‌ای است که هزینه‌اش مستقیماً از جیب جامعه پرداخت شد. دیپلماسی قرار است تحریم را رفع کند، نه آن را تقدیس؛ قرار است راه تنفس اقتصاد را باز کند، نه با واژه‌سازی، ناکامی را فضیلت جلوه دهد. مردمی که تحریم را در صف نان، دارو و اجاره‌خانه لمس کرده‌اند، با چنین تعابیری قانع نمی‌شوند و انتظار پاسخگویی دارند، نه شعار.

در این روزها دیدار ترامپ و نتانیاهو به‌صورت هدفمند به تیتر اول برخی رسانه‌ها تبدیل شده تا با بزرگ‌نمایی حساب‌شده، یک نمایش تکراری را «نقطه عطف تاریخی» جا بزنند. این فضاسازی بیش از هر چیز تلاشی برای القای فعال‌شدن اتاق جنگ علیه ایران و ایجاد هراس روانی در افکار عمومی است؛ القایی که نه پشتوانه میدانی دارد و نه مبنای راهبردی. این دیدار نه اولین است و نه آخرین، و محتوای آن نیز همان کلیشه‌های نخ‌نمای حمایت بی‌قید و شرط از رژیم صهیونیستی است که سال‌هاست تکرار می‌شود. نه تصمیم تازه‌ای در کار است و نه طرحی که موازنه‌های منطقه را بر هم بزند. واقعیت آن است که نتانیاهو بیش از هر زمان دیگری در باتلاق بحران داخلی فرو رفته؛ کابینه‌ای متزلزل، اختلافات عمیق بر سر سربازی حریدی‌ها، شکاف فزاینده دینی–سکولار و کابوس فروپاشی ائتلاف حاکم، او را به سیاست‌مداری درمانده تبدیل کرده است. در عرصه خارجی نیز جنگ فرسایشی غزه، آتش‌بس لرزان، فشارهای بین‌المللی و کاهش سرمایه سیاسی، رژیم صهیونیستی را در موضع ضعف قرار داده است. در چنین شرایطی، سفر به آمریکا نه ابتکار دیپلماتیک، بلکه فرار رو به جلو و تلاش برای مصرف داخلی است. ترامپ نیز از این دیدار چیزی جز بهره‌برداری انتخاباتی و ژست‌های تبلیغاتی نمی‌خواهد. آنچه جریان رسانه‌ای وابسته تلاش می‌کند پنهان کند، واقعیت افول قدرت بازدارندگی و افزایش هزینه‌های تصمیم‌گیری برای این دو بازیگر است. معادلات منطقه نه در اتاق‌های دربسته، بلکه در میدان واقعی قدرت تعیین می‌شود. ملاقات‌های نمایشی، توان تغییر این واقعیت را ندارند و هیاهوی رسانه‌ای فقط سرپوشی بر بن‌بست راهبردی آنان است.

 

نقد پهلوی و نقد جمهوری اسلامی اگر صادقانه باشد، باید بی‌رحمانه و بدون نوستالژی یا تقدس‌سازی انجام شود، پهلوی‌ها با نوسازی آمرانه و تمرکز قدرت، سیاست را خفه کردند و جامعه را از مشارکت واقعی محروم ساختند، توسعه را از بالا تحمیل کردند و خیال کردند آسفالت و بتن جای آزادی را می‌گیرد، ساواک را به‌جای قانون نشاندند و هشدار نخبگان را نشنیدند، وابستگی خارجی را نادیده گرفتند و شکاف دولت‌ـ‌ملت را عمیق‌تر کردند، اصلاحات نیم‌بند و نمایشی، خشم انباشته ساخت و کشور را به انفجار سپرد؛

 

جمهوری اسلامی اما یک گام عقب‌تر رفت و همان استبداد را با ایدئولوژی دینی ترکیب کرد، آزادی را نه فقط محدود بلکه حرام اعلام کرد، ناکارآمدی را با تقدس پوشاند و فساد را به نام دین توجیه کرد، اقتصاد را قربانی توهمات سیاسی و منطقه‌ای ساخت، کشور را به انزوا کشاند و تحریم را سرنوشت محتوم جلوه داد، نهادها را تهی و قانون را تابع اراده ولی‌فقیه کرد، اصلاح‌طلبی را ابزار خرید زمان و بقای نظام ساخت، سرکوب را عادی و دروغ را سیاست رسمی کرد؛ پهلوی مردم را بالغ ندانست و جمهوری اسلامی مردم را محجور، اولی آزادی را تعلیق کرد و دومی آن را نابود، اولی زمینه فاجعه ۵۷ را ساخت و دومی خودِ فاجعه را نهادینه کرد، نتیجه هر دو یکی بود: حذف مردم از قدرت، ویرانی اعتماد عمومی و تباه شدن آینده؛ نقد صریح این دو تجربه یعنی فهم اینکه نه دیکتاتوری سکولار نجات‌بخش است و نه استبداد دینی، و ایران فقط با حاکمیت قانون، آزادی واقعی و مسئولیت‌پذیری تاریخی از این چرخه ویرانگر عبور خواهد کرد.

مسئولانی که امروز ژست ثبات و اقتدار می‌گیرند همان‌هایی هستند که با چهار دهه سوءمدیریت، فساد نهادینه و تصمیمات ایدئولوژیک کشور را به مرز فرسودگی کامل رسانده‌اند و حالا سکوت جامعه را نه به‌عنوان انباشت خشم و عقلانیت تحمیل‌شده بلکه به‌غلط نشانه رضایت تفسیر می‌کنند؛ آنها به‌جای پاسخگویی، روایت‌سازی و تحریف واقعیت را برگزیده‌اند، اقتصاد را گروگان سیاست‌های شکست‌خورده کرده و سپس مردم را مقصر معرفی کرده‌اند، تحریم را نتیجه دشمنی جهان دانسته‌اند نه محصول خطاهای خود، فساد را تا جایی انکار کرده‌اند که به عرف اداری بدل شده، عدالت را شعار داده و تبعیض را نهادینه کرده‌اند، امنیت را بهانه کرده و آزادی را قربانی ساخته‌اند، رسانه را ابزار و حقیقت را سانسور کرده‌اند، نخبگان را رانده و چاپلوسان را بالا کشیده‌اند، شکست‌ها را پیروزی نامیده و هزینه‌ها را پنهان کرده‌اند، از آینده گفته‌اند اما کشور را در گذشته نگه داشته‌اند، هر اعتراض را تهدید و هر نقدی را دشمنی خوانده‌اند و امروز از بقای خود شگفت‌زده‌اند چون جامعه را نمی‌شناسند و نمی‌فهمند که مردم نه خواهان فروپاشی کور بلکه در انتظار یک بدیل عقلانی‌اند و این مسئولیت‌گریزی مزمن، بزرگ‌ترین خیانتی است که زمان و آینده را از ایران گرفته است.

وضعیت اقتصاد کشور به جایی رسیده که هر جمله‌ی هیجانی از دهان یک مقام یا نماینده، پیش از آنکه در مجلس تمام شود، روی تابلوی دلار ترجمه می‌شود و اثرش مستقیم بر سفره مردم می‌نشیند. بازار نشان داده نه به شعار گوش می‌دهد و نه فریب هیاهو را می‌خورد؛ بازار منطق دارد. جلسه اخیر مجلس به‌جای درمان، خود به محرک التهاب بدل شد و با هر فریاد نمایندگان، دلار و طلا جهشی تازه را تجربه کردند. این یعنی بازار فهمیده که در مجلس خبری از تصمیم سخت و اصلاح واقعی نیست. وقتی به‌جای پرداختن به کسری بودجه مزمن، ناترازی‌های عمیق، نبود استقلال بانک مرکزی و چاپ افسارگسیخته پول، همه چیز به دعواهای سیاسی و مقصرسازی تقلیل می‌یابد، پیام بی‌ثباتی مخابره می‌شود. مجلس امروز بیش از آنکه مدیر اقتصاد باشد، مدیر نمایش است. بودجه‌ای با هزاران همت کسری، بدون شفافیت و پاسخگویی تصویب می‌شود و کسی توضیح نمی‌دهد این پول کجا و چگونه خرج خواهد شد. نهادهای پرهزینه و کم‌اثر فربه‌تر می‌شوند و سفره مردم هر روز کوچک‌تر. بودجه سازمان‌های بی‌خاصیت و رسانه‌ای که مرجعیت خود را از دست داده‌اند، چندین برابر می‌شود و این یعنی پیش‌لرزه انفجار فقر. تا زمانی که درآمدهای نفتی، مالیاتی و منابع بنیادها مستقیم وارد خزانه نشود و جراحی واقعی بودجه صورت نگیرد، تورم مهار نخواهد شد. اقتصاد را نمی‌توان با فرمان، فریاد و شعار اداره کرد. ادامه این مسیر، کشور را به لبه ابرتورم و بحران‌های اجتماعی خطرناک می‌کشاند؛ مسیری که آزموده شده و شکست آن برای همه روشن است.

 

ترور هدفمند چند نظامی ارشد دولت پیشین افغانستان در تهران و مشهد، زنگ خطری جدی برای امنیت ملی ایران است که نباید با ساده‌سازی و فرافکنی از کنار آن گذشت. نسبت دادن شتاب‌زده این حوادث به طالبان یا داعش، بیش از آنکه مبتنی بر شواهد باشد، تلاشی برای فرار از مسئولیت بررسی ضعف‌های امنیت داخلی است. واقعیت آن است که ایران در سال‌های اخیر به محل تجمع هزاران نیروی نظامی و امنیتی آموزش‌دیده در ساختارهای ناتو و سرویس‌های اطلاعاتی غرب تبدیل شده که سابقه تقابل امنیتی با ایران دارند. ادعای «تسویه‌حساب‌های سیاسی افغانستانی» اگرچه محتمل است، اما وقتی این ترورها در قلب شهرهای ایران رخ می‌دهد، دیگر صرفاً مسئله‌ای خارجی نیست. سکوت طالبان و هم‌زمان نزدیکی روابط تهران–کابل، فرضیه نقش مستقیم طالبان را پرهزینه و غیرمنطقی می‌کند. در مقابل، نادیده گرفتن نفوذ شبکه‌های اطلاعاتی، بازیگران نیابتی و عناصر آموزش‌دیده، خطایی راهبردی است. هشدارهای صریح مقامات رسمی ایران درباره ورود اتباع با مقاصد خرابکارانه، این نگرانی را تقویت می‌کند. سیاست درهای باز، بدون پالایش امنیتی، کشور را به حیاط خلوت تضادهای منطقه‌ای بدل کرده است. مخالفت افکار عمومی با این وضعیت بی‌دلیل نیست و ریشه در هزینه‌های امنیتی، اقتصادی و هویتی دارد. ایران نمی‌تواند همزمان میزبان نیروهای سابق وابسته به ساختارهای امنیتی غرب باشد و انتظار ثبات امنیتی داشته باشد. تعارفات سیاسی نباید جای واقع‌گرایی امنیتی را بگیرد. ترورها نه اتفاقی، بلکه نشانه شکاف در کنترل و رصد امنیتی‌اند. اگر این روند جدی گرفته نشود، ایران ناخواسته به آوردگاه تسویه‌حساب‌های خونین منطقه‌ای تبدیل خواهد شد. پیشگیری، شفافیت و بازنگری در سیاست مهاجرتی و امنیتی، دیگر انتخاب نیست؛ ضرورت است.