مدیریت متمرکزِ کور، سالهاست به نام نظم اداری اما به کام فرسایش سازمانی عمل میکند و ستادهایی که پشت میز و نمودار تصمیم میگیرند گمان میکنند عدد و آمار میتواند جای فهم انسان و واقعیت میدانی را بگیرد، در این نگاه نیروی انسانی نه انسان که واحدی قابل جابهجایی است؛ مهرهای روی صفحه بوروکراسی که بدون پرسش از چرا و چگونه و پیامدها منتقل میشود، تصمیمها شاید سریع صادر شوند اما در اجرا به بیمیلی، فرسودگی و مقاومت خاموش میرسند، مدیر محلی حذف میشود چون بهزعم مرکز «احساسی» است و ستاد مقدس میشود چون «دادهمحور» است، در حالی که داده بدون زمینه محلی چیزی جز عددی بیجان نیست، نتیجه این رویکرد تخلیه مناطق محروم از نیروهای کارآمد و انباشت نارضایتی مزمن است، سازمان تصور میکند عدالت اجرا کرده اما در واقع بیعدالتی را استاندارد و رسمی کرده است، کارکنان خیلی زود میفهمند صدایشان اهمیتی ندارد و همین فهم، انگیزه و وفاداری را میکشد، مدیران شهرستانی به تماشاگرانی تبدیل میشوند که مسئولاند اما اختیار ندارند و پاسخگو هستند اما قدرت تصمیمسازی نه، این همان نقطهای است که سازمان از درون تهی میشود بیآنکه ظاهراً فروبپاشد، تمرکزگرایی افراطی نشانه اقتدار نیست بلکه علامت بیاعتمادی عمیق به بدنه است، سازمانی که از شنیدن میترسد محکوم به تکرار خطاست، مشارکت لطف مدیریتی نیست بلکه شرط بقاست و شفافیت شعار نیست بلکه پیشنیاز اجرا، اگر ستاد عقل کل بود این همه تصمیم شکستخورده روی دست سازمان نمیماند، مدیریت آمرانه شاید اطاعت اداری بسازد اما هرگز تعهد انسانی تولید نمیکند و سازمانی که تعهد ندارد دیر یا زود به پوستهای بوروکراتیک و بیجان تبدیل خواهد شد.