مهدی نصیری سالهاست در نقش کسی ظاهر میشود که مدعی روشندیدن تاریکیهاست، اما حاصل کارش بیشتر شبیه خاموشکردن هر چراغی است که در این کشور روشن میشود. او آنقدر در گذشته متوقف مانده که هر حرف تازهای را تهدید میبیند و هر تغییر اجتماعی را «لغزش». نصیری بهجای آنکه اندیشهای بسازد، مدام بر ویرانی تأکید میکند؛ و بدتر از آن، این ویرانی را فضیلتی فکری جلوه میدهد.
مشکل او فقط بدبینی نیست؛ بدفهمی سازمانیافتهای است که هر مناقشهای را به نفی مطلق تبدیل میکند. او با همان سهگانهی همیشگیاش—ترس از مدرنیته، سوگ نسبت به گذشته، و هشدارهای بیپایان—چنان فضای فکری میسازد که حتی نقدهای درستش هم زیر بار اغراق و هراسافکنی دفن میشود.
در جایگاه منتقد ظاهر میشود، اما در عمل هیچ پروژهای ندارد؛ نه برنامهای، نه چشماندازی، نه طرحی برای آینده. فقط موجی از ناامیدی تولید میکند و بعد تعجب میکند که چرا کسی او را جدی نمیگیرد.
نصیری با شور فراوان علیه جهان امروز مینویسد، اما این شور وقتی به محصول تبدیل میشود، بیشتر شبیه خستگی مزمن است تا روشنگری. او تند میگوید، اما تندگوییاش بهجای آنکه قدرت داشته باشد، تلخکامی خشک و سترونی است که نه فکر میسازد و نه افق میگشاید.
در نهایت، نصیری بیش از آنکه یک چهرهی فکری باشد، تبدیل شده به صدای بلندِ یک بیباوری بیانتها؛ صدایی که همه چیز را رد میکند، اما هیچ چیز را بالا نمیآورد. چنین صداهایی تیز هستند، اما برّندگیشان صرفاً برای بریدن امید است، نه برای باز کردن راه.